یه جایی فقط واسه خلوت من

پشیمون نمی شم

این چندمین تولد توست؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این جندمین بار ِ خلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که می بینی؟

و پروانه ی ساعتها چندمین بار است که می چرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمی خیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس می کشی؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد تو را جشن می گیرد

 

من عاشق ِ این متنم...

 

 

 

 

این یه هفته، از امروز تا دوشنبه ی دیگه، یه هفته ی پر از اهمیته واسم

هفته ی دیگه تولد نیماس

و این یه هفته، یعنی تمومه زندگی ِ من

خیلی دوستش دارم

نیما رو

زندگیمو

زندگیمونو

این یه هفته رو

تولدشو

خوشیامونو

خدایا شکرت

کمکمون کن. فقط همین!

خودت می دونی از چه لحاظ دارم می گم!

...

|دوشنبه 24 شهریور1393| 10:42|هاله|

به یک مادر و پدر که به مدت 1 ماه برن مکه، نیازمندیم

- هاله؛ در پی ِ خونه خالی!!!

 

 

 

بعدا نوشت:

شما نگران محرم و نامحرم بودنه ما نباشین

ما شرعی و قانونی و رسمی و دینی و دنیوی و اخروی، محرم هم هستیم

|دوشنبه 24 شهریور1393| 9:7|هاله|

دلم تنگ شده واسه اون لحظه ای که کنارت داشتم صبحونه می خوردمو هی می خوردمو هی می خوردمو تو نگام می کردی و چشم ازم برنمی داشتی

دلم تنگ شده واسه اون لحظه ای که کنارت داشتم ناهار می خوردمو تو هی می خوردی و می خوردی و من می اومدم جلو دستمو می زاشتم روی گونه هات و نازت می کردم

دلم تنگ شده واسه اون لحظه ای که...

........................................

|یکشنبه 23 شهریور1393| 17:5|هاله|

دلم سیگار می خواد

نیما دیروز تجریش بود، بعد هی می گفت دلم اینو می خواد دلم اونو می خواد...این هوا می طلبه اصلا!

خر!!!

رییس حسابداری دیشب تا رسیده خونه، هرچی من گفتمو اجرا کرده و الویه درست کرده! بعدش می گه تو به من انرژی آشپزی کردن دادی! همشون می گن تو خیلی حوصله داری!

 

 

نماز صبحو که خوندم، نشستم فکر کردم به اینکه چقدددد دلم مسافرت می خواد! آخرین باری که پامو از کرجو تهران اون ور تر گذاشتم سال 86-87 بود! فکر کن!!! دیگه هیچ جا نرفتم! داریم خودمونو جمع و جور می کنیم که خیلی زودددد با نیما یه سفر چند روزه بریم. واقعا احتیاج دارم به این اتفاق!

 

|یکشنبه 23 شهریور1393| 12:9|هاله|

اول صب یه یارو توو مترو بود انقد دماغ کشید حالم به هم خورد

دماغش گرفته بود! انقد گرفته بود که اصلا نمی تونست نفس بکشه! فکر کنم از دوران طفولیتش به این ور، اصلا یه بارم سوراخ دماغاشو تمیز نکرده!!! بعدش اصلا به این فکر نمی کرد صدای فرت فرت دماغ کشیدنش، اونم اون همهههه غلیظ و آبدار و پــُــر، حال ِ دیگرانو به هم می زنه!

چقد بعضیا کثیفن آخه!!!

 

|یکشنبه 23 شهریور1393| 11:59|هاله|

همکارام، مخصوصا بچه های حسابداری گیر دادن بهم! به دست پختم! به چیزایی که توو کشومه! به خوردنیایی که می خورم! آخرش چشمم میزنن بی پدرا

امروز دونه دونه همدیگرو صدا می کردن که الویه ی ناهار منو بخورن!!!

...

رییس حسابداری: خردش کردی؟

من: نه. چرخ کردم موادشو

رییس حسابداری: چرا این رنگیه؟

من: به خاطر آب مرغه

رییس حسابداری: آخه زرد و نارنجیه!

من: خب آب مرغ زردچوبه داره دیگه

رییس حسابداری: عه؟؟؟ زردچوبه ام میریزی توو مرغ؟

من توو دلم: احمق!

صندوقدار شرکت: اینا تخم مرغه؟ این سفیدا؟

من: تخم مرغم داره ولی اونا قارچه

صندوقدار شرکت: قارچو پختی؟

من توو دلم: توو دهات شما قارچ پخته شده سفیده؟؟؟ 

من: نه. خام! اینجوری خاصیتش بیشتره

صندوقدار شرکت با چشمانی گشاد: عه؟

من توو دلم: چقد احمقن جماعت نسوان!!!

...

 

 

 

 

 

 

 

 

همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم میرن...

 

|شنبه 22 شهریور1393| 22:3|هاله|

MisS-A