پشیمون نمی شم
ستاره زمین خورد و غم پا گرفت

عطش، دست ِ دریا رو بالا گرفت

عطش توو هوای جنون پر کشید

خدا عشق و خون و برابر کشید

 

 

 

 

 

چقد دوسدارم این ترانه رو

+

دارم گوش می دمش و خیلی بی بهونه اشک می ریزم

یه بغض ِ سنگین دارم

حس می کنم خیلی کهنه اس

بغضی که یه روزایی گلومو می گیره و می خواد خفه ام کنه! مث دیروز توو تاکسی! مث اون وقتایی که یقه ی لباسمو می گیرمو می کشم تا راه ِ نفس برام باز بشه! مث تمومه اون وقتایی که مقنعمو از سرم در میارم تا بتونم نفسامو راحت تر بکشم! حتی مث خیلی وقتا توی اوج ِ شادی!

...

ای که می سوزم سراپا...تا ابد در حسرت ِ تو

...

من یه آدمه مریضم

روحم مریضه

روانم مریضه

فکرم مریضه

حس می کنم جنبه ی آرامشو خوشبختی رو ندارم! مث بچه ای که زیادی شیر می خوره از سینه ی مادرش! بعد زرتی بالا میاره!

واقعا نمی دونم چرا، ولی حس می کنم دوسدارم بشینم با یه آدمی که منو اصلا اصلا اصلا نمی شناسه ساعتها حرف بزنمو حرف بزنمو حرف بزنمو خالی بشم. انگار یه چیزی مث ِ یه وزنه ی سنگین، از همون وزنه ها که توی کارتونا می بندن به پای زندانیا، بستن به قلبم! بستن به نفسام! بستن به دستام! من آزادم! آرومم! اما انگار توو یه محیط ِ تنگ با دیوارای بلند آزادم! انگار من تشنه ی بیرونه این محیطم! تشنه ی یه چیزی فراتر از اینی که دارم! ولی نمی تونم حتی به خواسته هام لباس ِ کلام بپوشونمو بیانشون کنم! چون موقع بیان کردن که می رسه حس می کنم هیچ خواسته ای ندارم! دلم فرار می خواد! پرواز! رها شدن! ولی همش فک می کنم به اینکه پاهام جوون ندارن تا بیشتر زور بزنمو از این پیله دربیام!

همه چی خووبه ها! ولی واقعا نمی دونم چه مرگمه! به خدا خوشی نزده زیر ِ دلم! من فقط زیادی لوس و حساسم! انگار یه ترس بزرگ تمومه زندگیمو احاطه کرده! ولی من نمی شناسمش!

امروز زود از شرکت زدم بیرون! می خواستم برم اپیلاسیون! نزدیک که شدم، وایسادم از عابربانک پول بگیرم. همزمان داشتم با نیما حرف می زدم تلفنی. گوشی رو گزاشتم دم گوشمو گردنمو خم کردمو گوشی رو نگه داشتم. دوتا دستام خالی بودن. کیف پولمو درآوردمو مشغول پول گرفتن شدم! یهو داد زدم! "نیما، گوشیم نیس" !!! داد می زدما! اشکام همینجوری می ریختن! کیفمو انداختم زمین. خالیش کردم توی پیاده رو. تند تند می گشتمو هی با نیما حرف می زدمو می گفتم نیما گوشیم نیس! توو همون حال، گوشیمو از کنار گردنم و گوشم برداشتمو گزاشتم زمین که دقیق تر بگردم کیفمو! تا گزاشتمش زمین، یهو دیدم گوشیم اینجاس! نیما رو قطع کردمو زار زار گریه کردم. کل صورتم اشک بود فقط! پا شدم کیفمو جمع کردمو پولمو که از دستگاه اومده بود بیرون، برداشتمو به نیما زنگ زدم! بهش گفتم چه توهمی زده بودم! اون بنده خدا رو هم حسابی ترسونده بودم! حالا نگو نیما هی داشته می گفته عزیزم داری با گوشیت با من حرف می زنی دیگه! ولی من نمی شنیدم!

خیلی ترسش بد بود! از این توهما، از این ترسا، خیلی دارم! خیلی...

 

 

 

+ سه شنبه 27 آبان1393 18:54 هاله |

سلام ای بهترینم

هنوز عاشقترینم

اگر از آشیونه دوره دورم

غم عشقت توو قلبم مونده باقی

از اون خوابی که اسمش زندگی بود

همون عشق و همون غم مونده باقی

...

 

 

 

 

به یاد اون پنجشنبه شب

...

+ سه شنبه 27 آبان1393 7:25 هاله |

امروز هرکیو می دیدم توو مترو، داشت می رفت واسه تشییع جناره

...

وقتی یادم میاد چه روز و شبایی...چه خنده ها و چه گریه هایی با آهنگاش داشتم، دلم می گیره

به گوشت میرسه روزی...که بعد از تو چی شد حالم

چه جوری گریه می کردم...که از تو دست بردارم

 

 

 

 

توو "گیزمیز" یه مطلب گزاشته "منصورقیامت" ، درباره میزان آگاهی از رابطه ی فرهنگی

درصدی که بعد از جواب دادن به سوالا، برام نشون داد 86% بود!

خییییییلی دوسدارم بدونم اون 14 درصد ِ باقیمونده چیه که من بلد نیستم!!!

پیشنهاد می کنم برین تست رو انجامش بدین. باحاله

 

 

یه مدته خوابای ترسناک و کابوس زیاد می بینم

فک می کنم یه چیزی هست که رو مخمه

نمی دونم چرا...

حس ِ خوبی نیس اصلا

 

 

اینو بگم!!!

جمعه رفتم آدامس بخرم، سیگارم می خواستم بگیرم. گشت، گفت ندارم! بعد یهو گفت یه دیقه وایسا! رفت برام اصلشو آورد. 11 تومن! با اصرار ِ پسره خریدمش. دیروز نیما ازم گرفت! نیمایی که سیگارو گزاشته کنار، و فقط سیگار منو روشن می کنه، دیروز 4 نخ کشیده بود ازش! پیام داد گفت سیگار به این می گن...

غروب موقع برگشتن به خونه، وایسادیم شیرکاکائو داغ بخریم بخوریم، توو همون کوچه نیما برام روشن کرد 2 نخ کشیدم. عالی بود! عالی! عالی!

 

 

+ یکشنبه 25 آبان1393 11:19 هاله |

موهامو کوتا کردم

...

فقط همین

+ پنجشنبه 22 آبان1393 20:48 هاله |

حس میکنم یه جاده ی سربالایی رو از اولش شروع کردمو توش قدم گذاشتم. دارم میرسم به آخراش

حس میکنم یه عالمه پله رو دونه دونه پشت سر گذاشتم و رسیدم به چندتا پله ی آخر

حس می کنم بعد از یه تایم طولانی دویدن، دارم به خط پایان نزدیک میشم

توو هر کدوم از این حالات که باشم، حس میکنم نفس کم آوردم. حس میکنم خسته شدم. حس میکنم میترسم از اینکه برگردم و به ابتدای مسیرم به ابتدای کارم به ابتدای قدم هام نگا کنم. حس میکنم تحت هیچ شرایطی اونقد جوون ندارم که تا تهش برم. حس میکنم یه حجم سنگین رو قفسه ی سینمه. حس میکنم خون جوشیده توو رگهای صورتم. صورتمو قرمز کرده. صورتمو متورم کرده. حس میکنم نفسام داره به شماره میفته. حس میکنم قلبم داره از توو قفسه ی سینم میزنه بیرون. حس میکنم پاهام خواب رفته. پاهام سنگین شده. حس میکنم برای بهتر شدنه همه ی اینا، باید همینجایی که هستم بشینم...دستامو بزارم رو قلبم. نفسامو کنترل کنم. نبضمو آروم کنم. مسیر و راه و قدم هامو از ابتدا مرور کنم. بفهمم چرا اینجام و از اینجا به بعد باید چیکار کنم. حس میکنم باید پاهامو زانوهامو بمالم و بهشون استراحت بدم.

حس میکنم خیلی خسته ام

حس میکنم دارم از خودم خسته میشم

حس میکنم مغزم میخواد متلاشی بشه

...

من هیچیم نیس

واقعا نمیدونم چرا باز دوباره مغزم پریود شده. من فک میکردم دیگه پریود نمیشه!

 

+ پنجشنبه 22 آبان1393 20:46 هاله |

برای از تو نوشتن، دیگه محتاج اینجا نیستم

برای از خودم نوشتنم همینطور

...

اینجا رو میخوام به خاطرات بسپرم

به خاطرات سرد

به خاطرات یخ زده

به خاطرات تلخ

به گریه هام

و البته به تک تک خاطرات قشنگش

 

 

فعلا توو فکر قاطعانه تصمیم گرفتنم

حس می کنم باید از بچم رد بشمو بگذرمو برم

 

+ سه شنبه 20 آبان1393 22:4 هاله |