X
تبلیغات
یه جایی فقط واسه خلوت من
دیروز یهو باد اومد و خاکسترای زغال ِ قلیون، که گذاشه بودیمش کنارو نمی کشیدیم و به جاش من سیگار می کشیدمو نیما نگام می کرد...اومد و صاف رفت توی چشمم! همینجوری اشک می اومد از چشمم. خاکستر توی چشمم بود و چشمم خیلی می سوخت. نیما چشممو باز کرد و با نوک انگشتاش چشممو تمیز کرد

(چند بار نوشتم چشمم!!! )


دیروز یه روز ِ خاص بود

اینکه چرا با روزای دیگه فرق داشت رو اصلا نمی دونم!

انرژی و احساساته دیروز، خیلی خیلی خاص بود



دیدن ِ تو

همان آب ِ سردیست

که آتش غمهایم را خاکستر می کند

+ جمعه 29 فروردین1393ساعت 12:57 " هاله "

...

تو دلیل ِ آرامش ِ منی

دلیل ِ خنده هامی

دلیل ِ این همه انرژی و حس ِ خوب

مگه نگفتی من گوله ی انرژی ام؟

 خب دلیلش تویی دیگه!


دلم میخواد بازم بگم

تا بدونی که چقد دوستت دارم

تمومه دنیا و امکاناتشو، با یه تار موهات عوض نمی کنم

+ جمعه 29 فروردین1393ساعت 0:41 " هاله "

امروز صب نیما باید می رفت جواب آزمایششو می گرفت و به دکترش نشون می داد

به خاطر فشار خون و مسائل ِ مربوط بهش

صب رفته بود و کاراشو انجام داده بود و برگشت سمته خونه. قرار بود امروز بعدازظهر همدیگرو ببینیم

و دیدیم!

از حدودای 1 تا حدودای 9 شب باهم بودیم

وقتی هوا تاریک شده بود اصلا تخ مم نبود که داره دیر می شه و باید برگردم خونه!!!

ظهر رفتیم سفره خونه. بعدشم رفتیم دانشگاهه من. بعدش برگشتیم محل ِ آرزوینا ناهار خوردیم. و در آخر، هر کی رفت خونش!

امروز یه روز ِ خیلی خیلی خوب بود، البته اگه دعوای توی دانشگاهو از امروز حذف کنیم! دیشب تا صب جر خوردم از دل درد. همش دستشویی بودم تا صب!!! فکر می کردم با اوضاعی که هست، روز خوبی نباشه! چون صب هم به نیما گفتم هر جا تو بگی، پایه ام که بریم، فقط دستشویی نزدیکمون باشه! بچمو کلی اذیت کردم، هی می رفتم دستشویی و هی باید منتظرم می موند

توی سفره خونه، کلی حرف زدیم راجع به تصمیماتمون، و نقشه هایی که داریم. رویاهامون. آرزوهامون. چقد خوب می شه اگه بهشون برسیم. حتی تصورشم آدمو به مرز ار گــ اس مــ. می رسونه. خیلی خیلی خوبه

بعدش رفتیم دانشگاهه من. باید یه سری مدارکو تحویله مدیرگروه می دادم، و همینطور باید واسه معرفی به استاد گرفتنه ماشین های تولیدی اقدام می کردم، تا بتونم نمره اش رو بگیرمو مدرکمو بگیرم از دانشگاه. مدیرگروه که نگرفت ازم! گفت دیر آوردی و دیگه اونقدرا الزام نداری واسه تحویل دادنش. اما حالا، فقط واسه اینکه تا اینجا آوردیشون، ببر بده به خانم فلانی که ثبتشون کنه و اینا. خانم فلانی مسئول ثبت نمراته و البته کارشناس گروهه بچه های کامپیوتر! گندترین شخصیتیه که توی آموزشه. حتی همکلاسی هم یه بار باهاش دعوای جنجالی داشته! 

(البته بعد از دعوا، دیگه مدارکو بهش تحویل ندادمو گذاشتم توی کیفم)

کارشناسه گروهم، راهنمائیم کرد که واسه معرفی به استاد گرفتن چیکار باید بکنم. رفتم ریز نمراتمو گرفتم و آوردم. ترم اول، نزاشتن من و همکلاسی مقاومت مصالح 2 رو امتحان بدیم. شدیم 0 . بعدش با کمک مدیرگروه، 0 تبدیل به 9 شد که معدل به فنا نره. بعدشم تابستون که اومد، ما همون درسو برداشتیمو من شدم 14 و همکلاسی شد 20 . امروز دیدم توی ریز نمراتم، نمره ی 9 و درس ِ افتاده، هست! اما نمره ی ترم بعدی که امتحانشو دادیمو درسو پاس کردیم، نیس توی ریز نمرات!

تهش چی شد؟ نمره ام در اومد از توی لیست ِ بایگانی شده ی اساتید! اما انتخاب واحد ِ اون ترمه تابستون، توی سایته من نیس! یعنی یه اتفاقه گوه و تخ می! به خاطر این چیزا، با اون خانم فلانی دعوام شد! داد می زد و منم داد می زدم. حالا نیما هم پیشمه! حوصله ی نوشتن ندارم که چی گفت و چی جواب می دادم بهش! این دفه ی دومی بود که من صدام توی آموزش رفته بود بالا. دفه ی اولش واسه خیلی وقت پیشا بود. اوایله دوران دانشجویی!

آخرشم کارشناسه گروهم، آرومم کرد و باعث شد که صدام بیاد پائین تر

و اینکه باید برم تهران، تا موضوع رو پیگیری کنم و بتونم بعدش بیام دنبال ِ معرفی به استاد گرفتن و مدرکمو کوفت و زهرمار

انقد عصبانی بودم که نیما کمرمو می مالید، و مدام می گفت آروم باش

عصبانیتم کم نمی شد. دیگه سکوت کرده بودم. ولی خیلی اعصابم خورد شده بود. نیما باهام حرف می زد و دستمو سفت چسبیده بود. پیاده رفتیم یه کم. باهام حرف زد. کمرمو می مالید. معدمو می مالید. هی می گفت حرصشو نخور. تا هرجا که لازم باشه باهات می یام تا کاراتو درست کنی و به نتیجه برسی. هی می گفت من پیشتم...

تاکسی گرفتیمو برگشتیم محل ِ آرزوینا. سرمو گذاشتم روی شونه اش. بوسم می کرد. پیشونیمو...گونه ام رو...دستامو...

سرم روی شونه اش بود و چشمامو بستم. چیزی حدود 5 دقیقه، خوابیدم قشنگ! نزدیک که شدیم بهم گفت بیدار شو...بازم بوسم کرد. گفت خوابت برده بود؟ گفتم نمی دونم...بهم خندید...

بعدش پیاده روی کردیمو رفتیم غذا خوردیم. خوبیش اینه که اونجا محدودیت زمانی نداره. نزدیک 2 ساعت نشسته بودیم همونجا. چقد حرفای خوب زدیم! غذا رو با هم خوردیمو هی می زاشتیم دهن ِ همدیگه. کلی بوسش کردم. کلی اذیتش کردم. روی دستمو انگشتامو می خورد!!! دستمو گذاشته بود روی میز، سرش روی دستم بود و می خورد دستمو!!!

بعدشم که مسیر خودشو دور کرد و منو آورد تا ایستگاه! وقتی منو سوار اتوبوس کرد، رفت...

وقتی رفت، بهم زنگ زد. انگار نه انگار که از ظهر پیش هم بودیم. دلتنگی جرمون می داد باز!

بهش می گم با روی ِ خندون برو خونه. رفتی تو، بخند. بگو سلام عشقم!

بهم می گه تو هم همینطوری برو توی خونه!

امروز انقد حرف زدیمو خندیدیم که استخونای فک ِ صورتمون درد گرفته بود. دیگه موقع خدافظی، همش می گفتم نیما انقد منو نخندون به خدا فکم درد می کنه...ولی باز می خندیدیم با هم...



امروز خیلی حرف زدیم. خیلی زیاد

همه چی خوب و رویایی داره پیش می ره

نیما توی هیچی واسم کم نزاشته. بیشتر از اون چیزی که از یه نفر، توی رابطه، انتظار دارم...واسم وقت و انرژی و احساسشو خرج می کنه

تمومه سعیمو می کنم که واسش کم نباشم

+ پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 23:24 " هاله "

حیران و سرگردان

دلتنگت هستم به اندازه ی فاصله ها

...

اینجا به یادت می نویسم تا روزی که بتوانم سرم را روی پاهایت بگذارم

تا روزی که گونه هایم در حسرت ِ یک بوسه نسوزد

تا روزی که ببینمت

...

و بدان بی صبرانه لحظه ها را می شمارم

+ سه شنبه 26 فروردین1393ساعت 19:48 " هاله "

این دفه، سندروم PMS خیلی خوب پیش رفت! شاید به خاطر فیفوله! نمی دونم! شاید به خاطر داروهای ِ شبانمه! شایدم به خاطر آرامشم! دلیلش به طور یقین، به نیما مربوط می شه و بس!


هر چی بکآپ از مطالب قدیمی وبلاگم گرفته بودمو واسه خودم نگهشون داشته بودمو پاک کردم!


از ترم ِ بهمن ماه که دانشگاها شروع شده، نیما از این هفته اس که داره می ره دانشگاه! دیروز رفت و امروزم رفته! از اون جاده ی تخ می بدم می یاد. تا بره و برگرده، دلم آروم نمی گیره. هی واسش قرآن می خونم. وقتی بهش می گم می گه می بینی چقد مهربونی؟

به مامانم گفتم می خوام با نیما ازدواج کنم! جالب اینجاس که همه ی حرفای منو فکر می کنه شوخیه! گفت باید بیاد ببینمش! باید ببینم هیکلش بهت می خوره؟ منم زرتی گفتم آره...ازم قد بلندتره...بعدشم عکسشو نشون دادمو گفتم ایناهاش! من می خوام این پسره رو بگیرم! فقط منتظرم کار پیدا کنم! نیما هم فحش می ده و میگه خاک توو سرت توله سگ اینا رو به مامانت نگو. الان که یادم می افته خودمم دارم می خندم


روزا خوبه. صب با نیما شروع می شه

شبا خوبتره. با نیما تموم می شه

در طول ِ روز، نیما خیلی خیلی "هست"

توی هیچی واسم کم نزاشته

هیچ هدفی هم نداریمو جفتمون، دو تا آدمه آزادیم توی این رابطه

اینه که خوبه!



+ سه شنبه 26 فروردین1393ساعت 19:44 " هاله "

خیال کن زمستونه ولی من

توی شبهام

شب ِ سردی ندارم

+ یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 10:50 " هاله "