یه جایی فقط واسه خلوت من

پشیمون نمی شم

نیما امروز اومد دنبالمو با هم از سرکار برگشتیم. رفتیم خونه ی مامانش

توو راه برگشت، توی تاکسی، سرمو گذاشتم رو شونه اش و خوابیدم

نمی دونم چه مرگمه که انقد فشارم می یاد پائین! یعنی همش سرگیجه دارما! نشسته بودم رو تخت، سرمو چسبیده بودمو می گفتم سرم گیج می ره! نیما رفت واسم آب قند درست کرد، توشم نمک ریخته بود. به زور یه کم خوردم. خیلییییی حواسش بهم بود امروز

یه نخ سیگار کشیدم پیشش. جالبه که با همون یه نخ به ا رگ اس م رسیدمو برام کافی بود! منی که زرت و زرت سیگار روشن می کنم پشته سر هم، امروز همون یه نخ اونم بعد از تقریبا دو هفته سیگار نکشیدن، برام بس بود! اونم که دیگه اصلا لب به سیگار نمی زنه! ولی خب من که اهل ترک سیگار نیستم!

وقتی رسیدم خونه، خوابیدم تا دم اذان. 2 ساعت خواب بودم فکر کنم. بیدار که شدم اصلا تعادل نداشتم. پاشدم برم آشپزخونه، نزدیک بود بخورم زمین. نمازمو خوندمو شام خوردم، یه کمی بهتر شدم

 

فردا یه امتحان دارم. اصلا فرصت نکرده بودم بخونم. یه ذره دیشب خوندم و ادامشو نشستم بعد از شام خوندم. اگه صب حس بیدار شدن نداشته باشم، اصلا نمی رم امتحانمو بدم!

کلی کار دارم فردا. چند جور باید غذا درست کنم بزارم یخچال. اولیای محترم، شنبه از مشهد میان. باید خونه رو تر تمیز کنم

تا من درسمو می خوندم نیما خوابش برد! اس دادم جواب نداد. خونه نیس واسه همین نتش آفه

منم (به قول نیما لات شدمو) خیلی خونسرد سیگار روشن کردمو دارم توو خونمون می کشم! کاری که توی خونه نکرده بودم هیچ وقت. همیشه پشت بوم می کشم

آهان، فردا ختمم باید بریم. شوهر خاله بزرگم دیروز خیلی یهو از دنیا رفت! اصلا هنوز توو شوکم! من نتونستم برم خونشون، امروزم تشییع جنازه نرفتم! و با این نرفتنم باعث شدم خیلیا بفهمن من سرکار می رم! دوسنداشتم یه سریا بفهمن ولی خب...

فردا ظهر از آموزشگا می یامو مشغول کار می شم تا غروب که بریم ختم با خواهر برادرا! اولیای محترم که نیستن!

 

 

نیما یه فندک بهم داده، داشتم سیگارمو با اون روشن می کردم یاد یه چیزی افتادم

اون روزی یکی از همکارا منگنه ی روی میز منو برداشت برد! بعد من لازم داشتم خودم رفتم از یکی از مدیرا بگیرم منگنه رو. رفتم تو اتاقش، دستم دقیقا شبیه حالتی که می خوام فندکو روشن کنم کردمو گفتم فندکه منو می دین؟ خیلی باحال بود! سریع گفتم که منگنه رو می خواستمو اشتباهی گفتم فندک! اونم گفت اشتباهی گفتی، قبول! چرا دستتو انگشتاتو به نشونه ی فندک تکون دادی؟ گفتم اشتباه شد و از این حرفا! اونم گیر داده بود من روانشناسی خوندم! این چیزا اشتباهی نمی شه! بگو توی چه فکری بودی! ول نمی کرد که!!! مدیرعاملمون با سیگار مخالفه. اصلا پرسنل سیگاری استخدام نمی کنه! این واسش خیلی مهمه!!!

 

داریم برنامه می ریزیم پائیز با نیما یه هفته بریم مسافرت. باید سعی کنیم جفتمون مرخصی بگیریمو به مسافرتمون برسیم

 

 

توی شرکت، همکارای مردی که دارم خیلی بهتر از دخترا و زنهایی که همکارم هستن، رفتار می کنن...دخترا انگار طلبکارن از آدم

اکثرا بهم می گن صدات خیلی قشنگه و صورتت مهربونه! جالب اینجاس که صورته من بیشتر جدیه تا مهربون!

 

خوابم می یاد

صب باید 7 پاشم و برم واسه امتحان

شب به خیررررررر

 

|پنجشنبه 2 مرداد1393| 23:48|هاله|

کار اشتباهی نکردم

از روی غرور و کله شق بودنم اینو نمی گم

نیت بدی نداشتم، فکرمم جای بدی نبود!

ولی خب، انگار کارم اشتباه بولد شده

معده ام ریخته به هم

از شرکت که دربیام، قبل از خونه رفتن، می رم آمپول می گیرمو می رم درمانگا واسه تزریق

فشارمم همچنان پائینه. می گم فشارمم بگیرن

...

کارای امروزم زیاده

دارم پاره می شم از خستگی

|سه شنبه 31 تیر1393| 16:4|هاله|

من زنده اممممممممم

فقط سرم شلوغه!

 

اولیای محترم، دیشب رفتن مشهد

قرآنو تمومش کردم شب بیست و سوم ماه رمضون

دادم و گفتم بزارنش توی حرم

دیشب که ساکشونو می بستم، قرآنو باز بوسیدمو گذاشتم توی ساکو زیر لب زمزمه کردم: یادت نره چیا ازت خواستم!

خونمون مکانه در حد ِ چی!!! ولی بدبختی اینجاس که نمی شه از این مکان استفاده کرد!

دیشب و همینطورم امروز صب می خواستم از مکان بودنش فقط برای سیگار کشیدن استفاده کنم!!! ولی فشارم افتضاح پائینه از دیروز! ترسیدم سیگار بدتر کنه حالمو! و فقط به بو کردنش اکتفا کردم!

از دیروز که فشارم پائینه و مدام سرگیجه دارمو اصلا هم تعادل ندارم، نیما می گه حامله ای!!! منم می گم آره، حتما  از خودم!!! با تو که رابطه ای نداشتم!!!

 

|سه شنبه 31 تیر1393| 11:0|هاله|

اینم سالاد ماکارانی ِ امشب

+

+

مواد ِ توشم نمی گم!!!

 

 

بعدا نوشت: حالا شاید بگم!

تزئینشم الکیه! بزارین به حسابه بی خوابی!

|شنبه 28 تیر1393| 19:32|هاله|

شبا مث یه میت واقعی می خوابم. هرکی بیاد توو اتاق و بره، حالیم نمیشه! 

صب با بدبختی بیدار شدمو رفتم کلاس. ظهرم رفتم آرایشگا و اومدم تا نزدیکای 6 خوابیدم. خیلی خوب بود

نیما گفت بیدار شدی عکستو بگیر برام بفرست...دلم واسه قیافه ی خوابالوت تنگ شده. منم در کمال خونسردی یه سری چیزای بی ناموسی براش فرستادم و بعدش مشمول هرچی فحش خواهر مادر بود، شدم! 

5 شنبه اگه بشه با هم میریم خرید. جفتمون تا ظهر سرکاریم. اگرم خرید کنسل بشه که میریم خونه ی باباش

باباش خیلی از من خوشش اومده. خداروشکر

 

 

فک کن! اصلا بهونه دسته هم نمی دیم واسه اعصاب خوردی و دعوا

دیروز غروب اومدیم سر یه موضوعی حرف بزنیم! قاعدتا باید دعوامون میشد...ولی خیلی شیک، حرفو عوض کردیمو به تخ مای پسرمون سید سام خندیدیم

و اینگونه است که زندگانی زیبا می شود. نقطه.

|جمعه 27 تیر1393| 20:5|هاله|

امروز حسابی خوابیدما

وقتی نزدیکای 4 صب می خوابیدم خوشحال بودم از اینکه قرار نیس 5 بیدار بشم. اصلا توو نشیمن گاهم عروسی بود که امروز مرخصی داشتم

دیروز رفتم از مدیرعامل مرخصی بگیرم، امضا زد و نوشت مورد تایید است...التماس دعا

...

 

 

 دیروز غروب یه کم با همکلاسی حرف زدم

میگه وقتی عکستو توی وای بر می بینم حال میکنم که تا بناگوش نیشت بازه!

گفت می تونم جک باحال یا مطلب خوبی داشتم بهت پیام بدم؟

جالب اینجاس من دیشب با اون حرف زدمو نیما با کیمیا

...

 

یه سوپ جو درست کردم واسه افطار، که حسابی جا داره ازش تعریف کنم

|پنجشنبه 26 تیر1393| 19:27|هاله|

MisS-A