یه جایی فقط واسه خلوت من

پشیمون نمی شم

عفونت ادراری دارم

قشنگ خون میادا

اولینننننننن باره اینجوری می شم

سوزش و دردش داره پاره ام می کنه

به زور رسیدم شرکت

توی اتوبوس و توی مترو داشتم دیوونه می شدم

چقد مریض می شم من آخه

اه

از نیمه های شب دارم زجر می کشم

اونروزی که کرج بودیم با نیما، من توو یه کلینیک رفتم دستشویی. همون دستشویی رفتن باعث سوزش و دردم شد. از نصفه شبم که با درد بیدار شدم! اصلا نخوابیدم دیشب. یه جوریه! انگار توی مثانه ام و دارن قلقلک می دن و بعدش خون میاد

خدا به هیشکی نشون نده این درد و سوزشو

بتونم امروز برم دکتر، خیلی خوب می شه

|دوشنبه 10 شهریور1393| 9:6|هاله|

خوابم میاد

هیچی از روزام نمی فهمم

...

دلم یه راه دور می خواد

مسافرت

نیما

سیگار

 

|دوشنبه 10 شهریور1393| 5:46|هاله|

زندگی هیچ نمی گوید

نشانت می دهد

... 

|یکشنبه 9 شهریور1393| 16:17|هاله|

دیروز نیما اومد تهران دنبالم، رفتیم پیش ادیولوژیست!!! واسه شنوایی سنجی و تست سرگیجه

شنوایی سنجیم که 100% بود

تست سرگیجه اش خیلی خفن بود

تا صب گوشام درد می کرد و یه جوری بود

سیم بهم وصل کرده بود...از توی گوشام تا روی پیشونیم...اصلا یه وضعی...

جوابشم چهارشنبه می دن

به دکتره گفتم رفتم ام آر آی. گفت نرو بابا همش چرت و پرته! یهو بهت می گن سرطان داری!

خود دکتره یه خنگولی بود که بیا و ببین

...

بعدش رفتیم مانتو دیدیم

همش تنگ و کوتا! مانتوهای اداری و فرم هم که همشون سنگین وزن و پارچه های کلفت! چه وضعشه آخه؟ نخریدیم هیچی!

بعدشم شام خوردیمو برگشتیم خونه هامون

اولین بار بود با نیما شام می خوردم. شام منظورم شب، بیرون غذا خوردنه

کلی بغلم کرد...بوسم کرد...نازم کرد...خیلی داره لوسم می کنه...منم جنبه ندارم که!

برام پسته خرید. من عاشق پسته تازه ام! همشو آوردم ریختم توو کشوی میزم، هی مشت مشت می خورم!

 

 

می شه از همین تریبون، از دخترای مملکتم خواهش کنم این کیلیپس بزرگا رو نزنن به سرشون؟ آخه که چی؟ گنبد و مناره درست می کنن!!! بابا از مد افتاد دیگه! بس کنید خواهش می کنم! خیلی بدریخت می شه کله هاتون!!!

اه...

 

|یکشنبه 9 شهریور1393| 9:0|هاله|

پیشنهاد بدین واسه تولد نیما چی بگیرم؟

هیچ ایده ای ندارم

خودشم هیچی نمیگه

...

|جمعه 7 شهریور1393| 20:35|هاله|

خب

صب بیدار شدمو کارامو کردم و رفتم پیش نیما

ساعت 9 صب وقت ام آر آی داشتم

خیلیییییی خفن بود

منم که قلبم مشکل داره، اون توو داشتم میمردم قشنگ

همش به این فکر می کردم که هر وقت نفس کم آوردمو دیدم دارم خفه میشم انقد دستامو تکون میدم تا بیان نجاتم بدن

هرچی چیز میز آهنی داشتم ریخته بودم توو کیفم. مونده بود کمربندمو لباس زیرم. اونارم آقاهه گفت برو دربیار. یه لباس آبی داد پوشیدم. بلوز شلوار گشادددددد. عین مریضا بودم. خیلی مسخره شده بود تیپ و قیافم

ولی واقعا می تونم به جرات بگم که ام آر آی مغز، مساویه با مرگ! من توو اون دستگاه جر خوردم از تنگی نفس و ترس

بعدش رفتیم جیگر خوردیم

بعدش من انقد خوابم می اومد کلی به نیما اصرار کردمو رفتیم یه مسجد. من یه ساعت توو مسجد خوابیدم. بعدش نیما زنگ زد گفت خوش می گذره بهت؟؟؟ گفتم الان میام...و رفتیم...یه کم خرید کردیم، بعدشم رفتیم ناهار خوردیم. بعد از ناهار گفتم من بستنی می خوام. با اینکه تا مرز جر خوردگی سیر بودیم!!! فالوده بستنی خوردیم و بعدشم رفتیم خونه ی باباش. توو راه، یه موتور کلان تری بهمون گیر داد. الکی داشت زر میزد. ما هم گفتیم دوستیم! نیما اومد زنگ بزنه باباش بیاد که دیگه گم شدن رفتن. تا موتورشو روشن کرد بهش گفتم یه دیقه وایسا. بهش گفتم برو بالکن مغازه ها و خونه های خالی رو بگرد نه اینکه توو خیابون به دختر پسرا بخوای گیر بدی. حرومزاده ها ریدن توو اعصابم...

 

امروز دوتا عکس بی ناموسی انداختیم

 

 

 

من تا بجه می بینم وایمیستم باهاش حرف می زنم. سریع ارتباط برقرار می کنم باهاشون. روابط عمومی توی ارتباط برقرار کردن با بچه ها خیلی مهمه. بچه ها با هرکسی راحت نیستن! 

نیما میگه تو واقعا بچه دوسداری؟ یعنی دوسداری بچه داشته باشی؟ گفتم نه...من اعصابشو ندارم...

|پنجشنبه 6 شهریور1393| 20:53|هاله|

MisS-A