یه جایی فقط واسه خلوت من

پشیمون نمی شم

خوبم

داروهام بهترم کرده

دکتر واسم ام آر آی مغز نوشته. چند روز دیگه با نیما میرم

...

احتمالا پنجشنبه بریم اصفهان. با بچه های شرکت

 

 

دارم خانه داری و کدبانوگری می کنم

بوی غذا خونه رو پر کرده

امروز زبان نرفتم. کلی کار کردم از صبح. یه عالمه هم خوابیدم

...

 

 

 

 

شبنم یه شوک اساسی بهم داد

فردا باید یه کارایی بکنم

|جمعه 31 مرداد1393| 19:11|هاله|

در  درون من، مردی 90 ساله است

که پیر شد از فکر کردن به اتفاقاتی که

هرگز نیفتاد

...

|چهارشنبه 29 مرداد1393| 9:15|هاله|

از اون اتفاق ِ گوه که رید توی زندگیمون، فعلا خبری نیس. اوضاع داره خیلی آروم جلو می ره انگار. وقتی به دورم نگا می کنم حس می کنم این آرامش خیلی هم موندگار نیس. درست مثل پس لرزه های زلزله! که هر لحظه منتظر می شینی تا یه زلزله ی خفن تر بیاد و تو و زندگیتو به فنا بده!

نمی دونم!

ولی خب، دارم با ترسم مقابله می کنم. همهههههه چیو سپردم به خدا. می دونم که کاراش بی حکمت و بی دلیل نیس. و اینم می دونم اونی که باید محکمتر باشه، منم! شاید اینم یه امتحانه دیگه اس...

 

 

واسه امروز غروب از یه دکتر ِ خوب وقت گرفتم. باید همه چیمو بهش بگم تا بتونه کمکم کنه

این روزا مجبورم همش بگم: "خوبم"

ولی نیستم...

 

 

 

 

می دونی، دلم می خواد بشینم روبروی دریا

با اینکه از پاهای شن مالی شده بدم می یاد، ولی پاهامو خیس کنمو فرو کنم توی یه عالمه شن!

نگا کنم به دریا

غرقش بشم

غرق ِ مفهومش

خیلی دلم می خواد...

|چهارشنبه 29 مرداد1393| 9:10|هاله|

یکی بیاد سیتی اسکن رو برام توضیح بده

همه چیشو مو به مو بگه

...

خوب نیستم اصلا

حالم بهتر نمی شه

با اینکه این روزا آرومترم نسبت به چند روز ِ قبل

ولی خوب نمی شم اصلا

نمی دونم چه مرگمه

همش فشارم پایینه و تهوع دارمو بی حالم. همش بدنم می لرزه

...

از صب هی سرمو می زارم رو میز. نمی تونم کارامو انجام بدم

صب با نیما اومدم شرکت. اونم می خواست بیاد تهران

|یکشنبه 26 مرداد1393| 10:30|هاله|

حرفای دیروز ِ دکتره خیلی حسمو عوض کرد

گفت اول خودتو خوب و سالم و سرپا و قوی کن، بعد بهش امید بده و پشتش باش. اون وقت می تونی اول ببریش یه دکتر درست حسابی، بعدشم یه روانشناس بالینی!

...

وقتی یاد ِ کارای دکتره میفتم می فهمم واقعا تعادل ندارما

یعنی اگه منو نمی گرفت با سر می خوردم زمین

آخرین کاری که ازم خواستو گفتم انجامش نمی دم، می خورم زمین! گفت من می گیرمت!

بهش گفتم استرس حاملگی داشتم! خیلی باحال بود اون لحظه! اصلا وقتی داری همه چیو "راست" می گی به طرف، یعنی به یه کسی که می دونی گوه نمی زنه توو حالت، خیلی حس ِ خوبیه

...

نیما غروب می یاد دم شرکت دنبالم. می ریم داروهامو می گیریم

 

 

|شنبه 25 مرداد1393| 15:15|هاله|

دیروز ظهر ناهار گرفتیمو رفتیم خونه ی بابای نیما

بعدا من به نیما گفتم بابات که اصلا منو نگا نمی کرد...اونم گفت وقتی حواست نبود نگات می کرد!!!

بعد از ناهار، یه کم نشستیمو بعدشم رفتیم خونه ی مامانش که راحت باشیمو بخوابیم

منم حالم خوب نبود

ساعتمو کوک کردمو خوابیدیم

توو فاصله ی 1 سانتی متری از هم

عوضی نمیزاشت بخوابم که...

بعد از خوابمون، یه نخ سیگار روشن کرد برام

بعدشم حاضر شدیمو زدیم بیرون. رفتیم جیگر خوردیم. خیلی حس و حالم عوض شد. بعدش اومدیم ایستگا اتوبوس که برگردیم خونه ی ما. دوسته بابام اومد نشست پیشمون. ما هم از پشت ایستگا فرار کردیمو تاکسی گرفتیمو رفتیم

تا خونمون رسوند منو، بعدشم رفت

...

صب، بعد از آموزشگا، رفتم درمانگا

به دکتره همه چیو تعریف کردم. یه سری دارو و ویتامین بهم داد. چندتا کار ازم خواست. نتونستم انجامش بدم. گفت اصلا تعادل نداری. آخرشم گفت باید حتما بری سیتی اسکن. عدم تعادلت مربوط به مخچه اس

...

تومور مغزی نداشته باشم صلوات...

 

 

|جمعه 24 مرداد1393| 18:39|هاله|

MisS-A