پشیمون نمی شم
یه آشنا برام کامنت گزاشت و رمز پست های وبلاگشو داد

صب توو شرکت نشستم و خوندمش

تک تک جمله هاش رو تک تک سلول های عصبی و احساسی بدنم قرار می گرفت

شاید به این دلیل بود که از عمق وجودش فریاد زده بود

یه فریاد توو اوج سکوت

از عمق وجودش حرف زده بود و یه جورای خاصی قابل فهم بود برام. اونم به دلایل متعددی!

...

بهش پیام دادم

گفتم که خوندمش

گفتم حسمو

به کم حرف زدیم

حرفای مشترک

باید همدیگرو ببینیم. به خودشم گفتم! حس میکنم حرفای زیادی با هم داریم

 

بعدش پیامامونو پاک کردم

ظهر نیما اومد دم شرکت دنبالم

ما عادت نداریم هیچبو از هم پنهون کنیم. همه چیو همون موقع بیان میکنیم. نگه نمی داریم برای بعد!

به نیما خیلی مختصر تعریف کردم. و براش توضیح دادم که چرا کامل بهش نمیخوام بگم. بهش گفتم که مکالماتمونو پاک کردم. گفت پاک نمی کردی...من که کاری به گوشیت ندارم! گفتم اگه می خواستم اصلا نمی گفتم بهت. ولی گفتم تا در جریان باشی. گفتم می خوام برم ببینمش. و نیما مث همیشه خیلی عاقلانه به حرفام احترام گزاشت

 

 

 

 

یه جای با کلاس ناهار خوردیم امروز

من فک می کردم سیگار من اصله. نیمای خر اصلشو صب خریده برام. فقط می تونم بگم که زبانم از توصیف کردنش قاصره!!!

بعدش رفتیم پیش باباش

یه روز عالی و داشتیم

بعدش توو بارونه شدید راه افتادیم سمت خونه

تا دم خونمون اومد و منو رسوند و رفت

 

+ پنجشنبه 6 آذر1393 20:16 هاله |

حرفایی که شبنم نوشته خیلیییی قشنگن

نگا میکنم به خودمون

می بینم چقد حرفای شبنم واقعیه

...

 

+ چهارشنبه 5 آذر1393 13:52 هاله |

ناهار نداشتم

زرشک پلو با مرغ سفارش دادم...خیلییییی خوشمزه بود

ولی خیلییییی کوفتم شد! چون نیما گشنه رفته دانشگا

بعدش الان یه نسکافه ی عالییییییی که از خونه ی آبجیم پیچوندمو درست کردم که بخورمش. یهو یکی از همکارام گفت آش میخوری؟ خانمم درست کرده! گفتم آره.........

جالب اینجاس که من یه سری از غذاهای دیگرانو نمیخورم. و آش هم یکی از همون غذاهاس. یعنی مثلا کسی بپزه برامون بیاره من نمیخورم

رفتم در یخچالو باز کردم آبدارچیمون گفت همه توو اون ظرف خوردنا. گفتم عیب نداره. یه قاشق خوردم. عالییییییی بود. عالیییییییی. ریختم توو کاسه و همشو خوردم

بعدش اومدم نسکافمو خوردم

یهو یه چیزی گفت زارتتتتتتتت

نگا کردم دیدم دستبندم از قفل باز شده و افتاده زمین

قفلش خراب شده فک کنم. دیگه بسته نمیشه

شکلک وایبر. اون دختره که دستاش زیر چونشه و غم داره

...

 

 

 

پنجشنبه رو بگو

اووووووففففف

اون پنجشنبه رو بگووووووو

اونم اووووووفففف بود

 

فردا شب با نیما میرم یه مغازه ی خر

خر یعنی گرون فروش

کاپشن ببینیم و بپسندیم...بعدش من با بابام برم بخرم. دوسته بابامه. اینجوری یه عالمه تخفیف می گیرم

 

 

صب یه مسیر 40 دیقه ای از خونمون تا میدون آزادی رو، 2 ساعت و نیمه اومدم. به خاطر یه ذره بارون!!!

 

یه همکار دارم خیلی زبانش خوبه. یه چند جمله ای در طول روز می تونیم با هم حرف بزنیم. و این برای من خیلی مفیده. چون دورم زیاد کسی رو ندارم که بتونم باهاش ارتباط کلامی داشته باشم. ولی الان گفت از فردا دیگه نمیاد. مسخره!

 

 

+ سه شنبه 4 آذر1393 15:50 هاله |

زندگی میکنیم

و 

نمیزاریم زندگی مارو بکنه

+ شنبه 1 آذر1393 21:6 هاله |

ستاره زمین خورد و غم پا گرفت

عطش، دست ِ دریا رو بالا گرفت

عطش توو هوای جنون پر کشید

خدا عشق و خون و برابر کشید

 

 

 

 

 

چقد دوسدارم این ترانه رو

+

دارم گوش می دمش و خیلی بی بهونه اشک می ریزم

یه بغض ِ سنگین دارم

حس می کنم خیلی کهنه اس

بغضی که یه روزایی گلومو می گیره و می خواد خفه ام کنه! مث دیروز توو تاکسی! مث اون وقتایی که یقه ی لباسمو می گیرمو می کشم تا راه ِ نفس برام باز بشه! مث تمومه اون وقتایی که مقنعمو از سرم در میارم تا بتونم نفسامو راحت تر بکشم! حتی مث خیلی وقتا توی اوج ِ شادی!

...

ای که می سوزم سراپا...تا ابد در حسرت ِ تو

...

من یه آدمه مریضم

روحم مریضه

روانم مریضه

فکرم مریضه

حس می کنم جنبه ی آرامشو خوشبختی رو ندارم! مث بچه ای که زیادی شیر می خوره از سینه ی مادرش! بعد زرتی بالا میاره!

واقعا نمی دونم چرا، ولی حس می کنم دوسدارم بشینم با یه آدمی که منو اصلا اصلا اصلا نمی شناسه ساعتها حرف بزنمو حرف بزنمو حرف بزنمو خالی بشم. انگار یه چیزی مث ِ یه وزنه ی سنگین، از همون وزنه ها که توی کارتونا می بندن به پای زندانیا، بستن به قلبم! بستن به نفسام! بستن به دستام! من آزادم! آرومم! اما انگار توو یه محیط ِ تنگ با دیوارای بلند آزادم! انگار من تشنه ی بیرونه این محیطم! تشنه ی یه چیزی فراتر از اینی که دارم! ولی نمی تونم حتی به خواسته هام لباس ِ کلام بپوشونمو بیانشون کنم! چون موقع بیان کردن که می رسه حس می کنم هیچ خواسته ای ندارم! دلم فرار می خواد! پرواز! رها شدن! ولی همش فک می کنم به اینکه پاهام جوون ندارن تا بیشتر زور بزنمو از این پیله دربیام!

همه چی خووبه ها! ولی واقعا نمی دونم چه مرگمه! به خدا خوشی نزده زیر ِ دلم! من فقط زیادی لوس و حساسم! انگار یه ترس بزرگ تمومه زندگیمو احاطه کرده! ولی من نمی شناسمش!

امروز زود از شرکت زدم بیرون! می خواستم برم اپیلاسیون! نزدیک که شدم، وایسادم از عابربانک پول بگیرم. همزمان داشتم با نیما حرف می زدم تلفنی. گوشی رو گزاشتم دم گوشمو گردنمو خم کردمو گوشی رو نگه داشتم. دوتا دستام خالی بودن. کیف پولمو درآوردمو مشغول پول گرفتن شدم! یهو داد زدم! "نیما، گوشیم نیس" !!! داد می زدما! اشکام همینجوری می ریختن! کیفمو انداختم زمین. خالیش کردم توی پیاده رو. تند تند می گشتمو هی با نیما حرف می زدمو می گفتم نیما گوشیم نیس! توو همون حال، گوشیمو از کنار گردنم و گوشم برداشتمو گزاشتم زمین که دقیق تر بگردم کیفمو! تا گزاشتمش زمین، یهو دیدم گوشیم اینجاس! نیما رو قطع کردمو زار زار گریه کردم. کل صورتم اشک بود فقط! پا شدم کیفمو جمع کردمو پولمو که از دستگاه اومده بود بیرون، برداشتمو به نیما زنگ زدم! بهش گفتم چه توهمی زده بودم! اون بنده خدا رو هم حسابی ترسونده بودم! حالا نگو نیما هی داشته می گفته عزیزم داری با گوشیت با من حرف می زنی دیگه! ولی من نمی شنیدم!

خیلی ترسش بد بود! از این توهما، از این ترسا، خیلی دارم! خیلی...

 

 

 

+ سه شنبه 27 آبان1393 18:54 هاله |

سلام ای بهترینم

هنوز عاشقترینم

اگر از آشیونه دوره دورم

غم عشقت توو قلبم مونده باقی

از اون خوابی که اسمش زندگی بود

همون عشق و همون غم مونده باقی

...

 

 

 

 

به یاد اون پنجشنبه شب

...

+ سه شنبه 27 آبان1393 7:25 هاله |