پشیمون نمی شم
چیزی که خیلیییییییی وقته منتظرشم، قراره قشنگ بیاد روبروم! بشه یه سایه توی مردمک چشمام! توی دستام! توی تمومه خنده هام!

رویای ِ رسیدن به رویات؛ واقعا شیرینه! نمی دونم می فهمین یا نه!

 

+ سه شنبه 8 مهر1393 10:21 هاله |

قاب می کنم می زنم به دیوار ِ روبروم:

 

قسمت می‌ دهم که خسته نشو

خسته از مغزهای بسته نشو!

متعهد بمان به این لعنت

به شنا کردن ِ خلاف ِجهت!

متعهد بمان برادر ِ من

متعهد به کاکتوس بودن

...

+ یکشنبه 6 مهر1393 9:5 هاله |

بازم شوری ِ اشک و لبهای سردم

من این بازی رو 100 دفه دوره کردم

...

+ جمعه 4 مهر1393 19:20 هاله |

یه سری چیزا ازم جدا نمیشن

از فکرم

از روحم

از روحیه ام

از قلبم

از احساسم

...

+ جمعه 4 مهر1393 16:57 هاله |

دیروز با نیما رفتیم امامزاده صالح

خیلی خندیدیم

...

یه خواهر اومد بهمون گیر داد! یعنی به من! یعنی به هر کی اون سمت نشسته بود گیر داد! "حجابتونو رعایت کنید" !!! گفتم نمی کنم! گفت باید رعایت کنی! باید موهاتو بکنی توو! گفتم کی داره موهای منو می بینه الان؟ گفت شما مهمان آقا هستین! گفتم الان آقا داره موهای منو می بینه؟ گفت من هشدارمو دادم، رعایت نکنی آقایون می یان بهت هشدار می دن! این جملش خیلیییی مفهوم داشت! یاد هدیه افتادم که وقتی برده بودنش وزرا، بهش گفته بودن بخوای شارلاتان بازی دربیاری میندازیمت توی زیرزمینه پر از سوسک و موش! البته اون سوسک و موش هم می تونه تعابیر مختلفی داشته باشه! در هر صورت، مثل اینکه این بی پدرا نمی خوان مارو راحت بزارن! حالم از از این اجبار به هم می خوره!

 

 

یه مانتو پرو کردم که برش و دوخت و مدلش "خدا" بود. چقدددد مشکی به من میادا

برام کوچیک بود! هر چی قلمبگی داشتم زده بود بیرون! سایزمو نداشتن! انقد دلم خواست...خیلی ناز بود...

 

دیروز انقد هله هوله خوردیم که معدمون پاره شد

وسط بازارچه، یه آقایی چایی صلواتی پخش می کرد. قند نمی داد! البته منم که تلخ می خورم چاییمو! بعدش که خوردیم فهمیدیم چایی نبات بوده. خیلییی خوشمزه بود

 

 

 

امروز نیما باز با  پ  و اونیکی داداششو جاری عزیزمو خواهر عزیزش رفتن بیرون! اون روز به این بیرون رفنتاشون حساس شده بودمو الکی گیر می دادم! ولی خب، وقتی بهش اعتماد دارمو می دونم سالم تر از منه، نمی تونم محدودش کنم

 

+ جمعه 4 مهر1393 14:55 هاله |

این:

یه دیواره...یه دیواره...یه دیواره...

یه دیواره که پشتش هیچی نداره...

 

شایدم این:

کاشکی این دیوار خراب شه

من و تو با هم بمیریم

 

گریه های امروزم یه سردردی رو برام آورده که دلم میخواد سرمو بکوبم توو دیوار!

یه زاناکس خوردم

...

حرفی ندارم

فقط امیدوارم آروم بگیرم 

حس میکنم از درون پوسیدم

من شدم یه حجم، که پر شده

 

 

+ چهارشنبه 2 مهر1393 20:55 هاله |