پشیمون نمی شم
چیکار کنم با این بغض لعنتی

با این اشکی که از گوشه ی چشمم میچکه 

با این تاری چشمم از خیسی اشک

با این صدای گرفته

با این نفسی که به زور میاد بالا

...

قرار شد اون نوشته ها پاک بشه که منم حرفامو به جای نوشتن، به زبون بیارم. ولی وقتی تهش هیچی نیس چه فایده ای داره که بگم یا نگم

 

اونجا ننویسم. اونجا "نباشه" که بنویسم

اینجا ننویسم

باید بزارم به مرز انفجار برسه؟

 

خسته ام

سالی که نکوست از بهارش پیداست

هه

 

دلم یه دوست میخواد

دوستی که ندارم

 

+ پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴ 19:23 هاله |