پشیمون نمی شم
وقتی که از نهایت ِ شب حرف می زنی

یلدا درست مثل خودت سرد می شود

امسال هم زنی که تو تنها گذاشتیش

دارد برای روح خودش مَرد می شود

 

+ یکشنبه 30 آذر1393 16:51 هاله |

امروز خوشگل کردمو رفتم پیش نیما

کلی گشتیم

همش توو مسیر بودیم. هی از این تاکسی به اون تاکسی...

ناهار رفتیم یه جای عالی! خیلی خوردیم. یادش میفتم احساس سیری میکنم

بعدش رفتیم آموزشگا. نیما یه تعیین سطح داد و اسمشو نوشتیم. از این به بعد جمعه ها با هم میریم آموزشگا. آخ جوون...

 

 

اونروز دلم میخواست اتفاقای چهارشنبه رو بنویسم. خیلی بد بود همه چی

حالا شاید بعدا نوشتم

نمیدونم

با نیما دعوام شد. آخراش انقد حالم بد شد که توو راه برگشت به خونه، توو تاکسیای آزادی، حالم بد شد. داشتم خفه میشدم قشنگ! مسافرا فهمیدن. شیشه ها رو کشیدن پایین. نیما مقنعمو درآورد. دکمه هامو باز کرد. اصلا یه وضعی بود...

هنوز از یادم نرفته. نیما هی گفت دبگه بهش فک نکن. اون شب خیلی ترسیدم که بازم حالم بد بشه. فرداش قیافم عین مریضا بود. رنگ صورتم گچ بود. چشمام انگار از حدقه دراومده بود!

میدونی، من با رفتارمو حرفام انقد نیما رو عصبانی کردم و بحثمون بالا گرفت، که وقتی توو تاکسی بودیمو از شرکت تا مترو میرفتیم، نیما...

هبچی اصلا...

 

+ شنبه 29 آذر1393 18:38 هاله |

چی میشه که بعضی از آدما دیوس میشن؟ حرومزاده میشن؟ چی میشه که بعضیا لاشی میشن و حتی لایق اسمه آدم نیستن؟ چی میشه که یه وقتایی دلت میخواد بزنی خواهر مادر یه سریا رو قشنگ سرویس کنی؟ اصلا چی میشه که بعضیا رو دوسداری اصلا نباشن هیچوقت؟

اصلا اینو بگو

چی میشه که یه سریا رو دلت میخواد بدی سگ مورد عنایت قرارشون بده؟

 

+ چهارشنبه 26 آذر1393 11:23 هاله |

مثلا دارم تموم سعیمو میکنم که مشکلات کار و خونمونو وارد رابطم با نیما نکنم

خیلی هم دارم زور میزنم که اینجوری نشه هیچ موقع

یه وقتا هم اگه از دستم در بره، سعی میکنم سریع اوضاع رو درستش کنم

...

ولی دیشب نشد

اون همه حجم مشکل و دعوا و ناراحتی

اونم سر دو تا آدمه حرومزاده و آشغال، که مث خون آشام میمونن و میخوان زندگیمونو ویرونه کنن

چقددددد حرص خوردم دیشب

یعنی قشنگ منتظر خونریزی معدم بودم

آخرشم همه ی حرص و ناراحتیمو سر نیما خالی کردم

...

 

من امروز واقعا اعصاب ندارم

 

 

+ دوشنبه 24 آذر1393 9:19 هاله |

میدونی، من از بچه داشتن متنفرم

از اینکه یه آدمه دیگه رو توی خودم پرورش بدمو نگهش دارمو بعدش به دنیا بیارمش............و بعد از اون همه مصیبت، اون بچه، مال من باشه!

من از این پروسه متنفرم

همه هم اینو میدونن

با اینکه روابط عمومیم با بچه ها، عالیه! 

با اینکه عاشق بچه هام!

ولی فک کردن به بچه ی خودم حالمو بد میکنه

...

حالا با وجود اینا، حس میکنم دلم بچه میخواد

چه حس مسخره ایه

خواستنه چیزی که دوسنداری داشته باشیش

 

+ یکشنبه 23 آذر1393 13:3 هاله |

مریم برام شوهر پیدا کرده

هه

مسخرس

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

دیشب مامانم میگه نیما اولین روز اومد بهت چی گفت؟ میگم اومد گفت دوستتتتتت دارمممممم

 

 

صبح با هم اومدیم تهران

توو بغلش خوابیدم تا رسیدیم

 

+ یکشنبه 23 آذر1393 10:57 هاله |